جستجو
 
  آرشیو
 

آرشیو تمام موضوعات
  مجلس انس

ذکر بایزید بسطامی

« نقل است  که  چون  از  مکه می آمد ، به همدان رسید ، تخم معصفر خریده بود  اندکی  ازو  بسر آمد ، بر خرقه بست ، چون ببسطام رسید یادش آمد خرقه بگشاد ،  مورچه ای از آنجا بدر آمد ، گفت ایشانرا از جایگاه  خویش  آواره  کردم  برخاست  و ایشان را به همدان برد آنجا که خانه ی ایشان بود بنهاد تا کسی در التعظیم لامر الله بغایت نبود در الشفقه علی خلق الله تا بدین حد نبود . »

تذکره الاولیای عطار نیشابوری  ،  باب چهاردهم ، ذکر بایزید بسطامی ، صفحه ی 132

( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 12 اسفند 1388 ساعت 15:06:29 | ارسال نظرات | )
پدیده ای شگفت

ونه گات نویسنده ی « سلاخ خانه ی شماره ی 5 »،  یک جایی در آخرین کتاب خود « مردی بدون وطن » می نویسد:

«اگر خدای نخواسته روزگاری مُردم ، بر سنگ مزارم بنویسد :

                                               نزد این مرد

                                                  موسیقی

                                          دلیل کافی برای اثبات

                                           وجود خداوند بود  »

ونه گات از جمله کسانی بود که مطمئن بود بشر آنقدر در این دنیا گند زده که حد ندارد ، اما با این همه هرگز از موسیقی و هنر ناامید نشد ، هنر به همین دلیل همیشه ماندگار است ، چون چیزی ماورای دنیای بشریت است ، چیزی فراتر از همه چیز، بالاتر و بهتر و زیباتر و کامل تر از هر چیزی که بتوان تصور کرد ، موسیقی جدای از دنیایی که درست کرده ایم همیشه پدیده ای شگفت انگیز بوده است ،  باور ندارید ؟  این را گوش کنید .  

( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 6 اسفند 1388 ساعت 13:22:16 | ارسال نظرات | )
یک گوشه ی پاک و پرنور

پیشخدمت پیر گفت :« من از اون آدمهایی هستم که دل شون می خواد تا دیر وقت توی کافه ها باشن ، کنار اونهایی که خیال خوابیدن ندارن ، کنار اونهایی که موقع شب به چراغ احتیاج دارن . »
« من می خوام برم خونه بگیرم بخوابم . »

پیشخدمت پیر ، که دیگر لباس پوشیده بود به خانه برود ، گفت :« ما دو نفر با هم فرق داریم . حرف فقط سر جوونی و اعتماد نیست ، گو اینکه  اینها چیزهایی خواستنی ان ، چیزی که هست من هر شب از اینکه درو می بندم و می رم ناراحتم ، چون ممکنه کسی باشه که به کافه احتیاج داشته باشه . »
« برو بابا ، مشروب فروشی که تا صبح باز باشه زیاده .»
« حرف منو نمی فهمی . اینجا یه کافه ی پاک و دلچسبه ، پرنوره ، روشناییش مناسبه ، از اینها گذشته ، سایه ی برگها رو هم داره . »
پیشخدمت جوان گفت :« خداحافظ . »

دیگری گفت :« خداحافظ . » چراغ را خاموش کرد و گفت و گو را با خودش ادامه داد . روشنایی به جای خود ، اما جا هم باید پاک و دلچسب باشد . آهنگ هم نباشد نباشد . آری ، آهنگ هم نباشد نباشد . حتی لازم نیست که آدم باوقار کنار یک نوشگاه بایستد ، گو اینکه در این وقت شب کار دیگری نمی شود کرد ،  از چه می ترسید ؟ ترس و وحشتی در کار نبود. تنها هیچی بود که خوب می شناخت . همه اش هیچی بود و مردی که هیچ بود . تنها همین بود و فقط به روشنایی بود که نیاز داشت و اندکی پاکی و نظم . عده ای در آن زندگی کرده اند بی آنکه احساسش کرده باشند. اما می دانست که همه اش هیچ بود و باز هیچ و هیچ و باز هیچ . ای هیچ ما که در هیچی ، نام تو هیچ بود . قلمرو تو هیچ باد ، اراده ی تو هیچ در هیچ باد ، همانگونه که در هیچ است . در این هیچ ، هیچ روزانه ی ما را به ما عطا کن و هیچ ما را هیچ مکن ، همانگونه که ما هیچهای خود را هیچ می کنیم و ما را به درون هیچی هیچ مکن اما از شر هیچی در امان دار ، و باز هیچ . درود بر هیچ ِ سراپا هیچ ، هیچ با توست.   

بهترین داستانهای کوتاه ارنست همینگوی ، ترجمه ی احمد گلشیری صفحه ی 310

+ اینجا را بخوانید.

( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 30 بهمن 1388 ساعت 15:25:28 | ارسال نظرات | )
فانوس خیال

« در به سوی دمشق ، وقتی بانو ، غریبه را به خاطر بازی با مرگ سرزنش می کند ، او پاسخ می دهد :« درست همانطور که با زندگی بازی می کنم . من نویسنده ای بودم . صرف نظر از مالیخولیای درونی ام . من هرگز قادر نبوده ام چیزی را واقعا جدی بگیرم ، حتی اندوه های عظیم خودم را ، و لحظاتی هستند که شک می کنم زندگی ، واقعیتی بیش از نوشته های من داشته باشد . »

                            فانوس خیال نوشته ی اینگمار برگمان صفحه ی 25

( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 29 بهمن 1388 ساعت 17:44:00 | ارسال نظرات | )
تراژدی انسان بودن

نامش غریبه بود ، اسمی بود که مردم او را با آن نام صدا می زدند ، روزی به دریا رفت و با خدایان دریا جنگید ، اما خدایان دریا او را شکست دادند ،  و طلسمش کردند ، عمر هزار ساله به غریبه بخشیدند تا زندگی کند و  بدبختیهای بشر را ببیند ، او چهل سال ، پنجاه سال ، صد سال ، دویست سال زندگی کرد ، اما با گذشت این همه سال تنهاتر شده بود ، زن و بچه و دوستانش همه مرده بودند ، هیچ کسی را نداشت ، بیمار می شد اما نمی مرد ، زخمی می شد اما باز نمی مرد ، می خواست خودش را بکشد اما باز هم زنده  می ماند ، این سرنوشت او بود ، طلسم خدایان این بود که تا هزار سال زندگی کند و رنج بکشد .

روزی پیرمرد دانایی او را دید ، وقتی ماجرا را شنید به او گفت :« اگر بتوانی بفهمی انسان بودن یعنی چه آن وقت طلسم باطل می شود  ، تو باید به این راز پی ببری ! »

غریبه از همان موقع سفرش را آغاز کرد ، طی این سالها همه ی اطرافیان و دوستانش را از دست داده بود ، دیگران برای او ناشناخته بودند ، و او هم برای دیگران ، غریبه بود . ولی حالا می خواست با سرنوشتش بجنگد ، میخواست طلسمش را باطل کند ، چهل سال ، صد سال ، دویست سال ، پانصد سال راه رفت ، هزاران شهر و روستا را رد کرد ، جنگهای بی شماری را با چشمان خود دید ، در این راه طولانی و طاقت فرسا با مشکلات متعددی روبه رو شد ، خسته می شد ، اما نا امید نمی شد ، راه می رفت ، حتی کم مانده بود عقلش را هم از دست بدهد ، بالاخره بعد از نهصد و نود و نه سال و سیصد و شصت و چهار روز بود که بالاخره از حرکت ایستاد .

می گویند بعد از این همه سال ، وقتی به آن نقطه رسید ، خنده ای کرد و جمله ای را گفت و مُرد ، مردمی که او را نمی شناختند در همان نقطه مقبره ای برایش ساختند ، پای مجسمه اش نوشته بودند :
« اوه ! حالا همه ی درد هستی را احساس می کنم ، پس این است آنچه انسان بودن است .»   

( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 27 بهمن 1388 ساعت 12:32:21 | ارسال نظرات | )
  درباره
  اندیشه های نه چندان معمولی
  موضوعات قبلی آخرین 10 مطلب ارسال شده
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به Kolkapis میباشد © 2010