A روی نیمکت نشسته ، B هم در حال قدم زدن در پارک هست که چشمش به A می افتد ، به طرف او می آید و کنارش می نشیند ، شروع می کند به حرف زدن ، A هیچ واکنشی نشان نمی دهد ، فقط گاهی وقتها به آرامی سرش را تکان می دهد ، A خیلی خسته است ، خسته تر از آنی که بتوان تصور کرد .
B یک سره حرف می زند و درباره ی موضوعات مختلف نظراتش را بیان می کند ، اما A حالا دیگر حتی سرش را هم تکان نمی دهد ، از جای خود تکان نمیخورد ، B تازه یادش می آید که خودش را معرفی نکرده ، می گوید :« من زندگی هستم » و نگاهی به A می اندازد ، اما A از فرط خستگی مرده بود.
( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 18 بهمن 1388 ساعت 12:38:02 | ارسال نظرات | )