نامش غریبه بود ، اسمی بود که مردم او را با آن نام صدا می زدند ، روزی به دریا رفت و با خدایان دریا جنگید ، اما خدایان دریا او را شکست دادند ، و طلسمش کردند ، عمر هزار ساله به غریبه بخشیدند تا زندگی کند و بدبختیهای بشر را ببیند ، او چهل سال ، پنجاه سال ، صد سال ، دویست سال زندگی کرد ، اما با گذشت این همه سال تنهاتر شده بود ، زن و بچه و دوستانش همه مرده بودند ، هیچ کسی را نداشت ، بیمار می شد اما نمی مرد ، زخمی می شد اما باز نمی مرد ، می خواست خودش را بکشد اما باز هم زنده می ماند ، این سرنوشت او بود ، طلسم خدایان این بود که تا هزار سال زندگی کند و رنج بکشد .
روزی پیرمرد دانایی او را دید ، وقتی ماجرا را شنید به او گفت :« اگر بتوانی بفهمی انسان بودن یعنی چه آن وقت طلسم باطل می شود ، تو باید به این راز پی ببری ! »
غریبه از همان موقع سفرش را آغاز کرد ، طی این سالها همه ی اطرافیان و دوستانش را از دست داده بود ، دیگران برای او ناشناخته بودند ، و او هم برای دیگران ، غریبه بود . ولی حالا می خواست با سرنوشتش بجنگد ، میخواست طلسمش را باطل کند ، چهل سال ، صد سال ، دویست سال ، پانصد سال راه رفت ، هزاران شهر و روستا را رد کرد ، جنگهای بی شماری را با چشمان خود دید ، در این راه طولانی و طاقت فرسا با مشکلات متعددی روبه رو شد ، خسته می شد ، اما نا امید نمی شد ، راه می رفت ، حتی کم مانده بود عقلش را هم از دست بدهد ، بالاخره بعد از نهصد و نود و نه سال و سیصد و شصت و چهار روز بود که بالاخره از حرکت ایستاد .
می گویند بعد از این همه سال ، وقتی به آن نقطه رسید ، خنده ای کرد و جمله ای را گفت و مُرد ، مردمی که او را نمی شناختند در همان نقطه مقبره ای برایش ساختند ، پای مجسمه اش نوشته بودند :
« اوه ! حالا همه ی درد هستی را احساس می کنم ، پس این است آنچه انسان بودن است .»
( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 27 بهمن 1388 ساعت 12:32:21 | ارسال نظرات | )