پیشخدمت پیر گفت :« من از اون آدمهایی هستم که دل شون می خواد تا دیر وقت توی کافه ها باشن ، کنار اونهایی که خیال خوابیدن ندارن ، کنار اونهایی که موقع شب به چراغ احتیاج دارن . »
« من می خوام برم خونه بگیرم بخوابم . »
پیشخدمت پیر ، که دیگر لباس پوشیده بود به خانه برود ، گفت :« ما دو نفر با هم فرق داریم . حرف فقط سر جوونی و اعتماد نیست ، گو اینکه اینها چیزهایی خواستنی ان ، چیزی که هست من هر شب از اینکه درو می بندم و می رم ناراحتم ، چون ممکنه کسی باشه که به کافه احتیاج داشته باشه . »
« برو بابا ، مشروب فروشی که تا صبح باز باشه زیاده .»
« حرف منو نمی فهمی . اینجا یه کافه ی پاک و دلچسبه ، پرنوره ، روشناییش مناسبه ، از اینها گذشته ، سایه ی برگها رو هم داره . »
پیشخدمت جوان گفت :« خداحافظ . »
دیگری گفت :« خداحافظ . » چراغ را خاموش کرد و گفت و گو را با خودش ادامه داد . روشنایی به جای خود ، اما جا هم باید پاک و دلچسب باشد . آهنگ هم نباشد نباشد . آری ، آهنگ هم نباشد نباشد . حتی لازم نیست که آدم باوقار کنار یک نوشگاه بایستد ، گو اینکه در این وقت شب کار دیگری نمی شود کرد ، از چه می ترسید ؟ ترس و وحشتی در کار نبود. تنها هیچی بود که خوب می شناخت . همه اش هیچی بود و مردی که هیچ بود . تنها همین بود و فقط به روشنایی بود که نیاز داشت و اندکی پاکی و نظم . عده ای در آن زندگی کرده اند بی آنکه احساسش کرده باشند. اما می دانست که همه اش هیچ بود و باز هیچ و هیچ و باز هیچ . ای هیچ ما که در هیچی ، نام تو هیچ بود . قلمرو تو هیچ باد ، اراده ی تو هیچ در هیچ باد ، همانگونه که در هیچ است . در این هیچ ، هیچ روزانه ی ما را به ما عطا کن و هیچ ما را هیچ مکن ، همانگونه که ما هیچهای خود را هیچ می کنیم و ما را به درون هیچی هیچ مکن اما از شر هیچی در امان دار ، و باز هیچ . درود بر هیچ ِ سراپا هیچ ، هیچ با توست.
بهترین داستانهای کوتاه ارنست همینگوی ، ترجمه ی احمد گلشیری صفحه ی 310
+ اینجا را بخوانید.
( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 30 بهمن 1388 ساعت 15:25:28 | ارسال نظرات | )