جستجو
 
  آرشیو
 

آرشیو تمام موضوعات
  مجلس انس

یک گوشه ی پاک و پرنور

پیشخدمت پیر گفت :« من از اون آدمهایی هستم که دل شون می خواد تا دیر وقت توی کافه ها باشن ، کنار اونهایی که خیال خوابیدن ندارن ، کنار اونهایی که موقع شب به چراغ احتیاج دارن . »
« من می خوام برم خونه بگیرم بخوابم . »

پیشخدمت پیر ، که دیگر لباس پوشیده بود به خانه برود ، گفت :« ما دو نفر با هم فرق داریم . حرف فقط سر جوونی و اعتماد نیست ، گو اینکه  اینها چیزهایی خواستنی ان ، چیزی که هست من هر شب از اینکه درو می بندم و می رم ناراحتم ، چون ممکنه کسی باشه که به کافه احتیاج داشته باشه . »
« برو بابا ، مشروب فروشی که تا صبح باز باشه زیاده .»
« حرف منو نمی فهمی . اینجا یه کافه ی پاک و دلچسبه ، پرنوره ، روشناییش مناسبه ، از اینها گذشته ، سایه ی برگها رو هم داره . »
پیشخدمت جوان گفت :« خداحافظ . »

دیگری گفت :« خداحافظ . » چراغ را خاموش کرد و گفت و گو را با خودش ادامه داد . روشنایی به جای خود ، اما جا هم باید پاک و دلچسب باشد . آهنگ هم نباشد نباشد . آری ، آهنگ هم نباشد نباشد . حتی لازم نیست که آدم باوقار کنار یک نوشگاه بایستد ، گو اینکه در این وقت شب کار دیگری نمی شود کرد ،  از چه می ترسید ؟ ترس و وحشتی در کار نبود. تنها هیچی بود که خوب می شناخت . همه اش هیچی بود و مردی که هیچ بود . تنها همین بود و فقط به روشنایی بود که نیاز داشت و اندکی پاکی و نظم . عده ای در آن زندگی کرده اند بی آنکه احساسش کرده باشند. اما می دانست که همه اش هیچ بود و باز هیچ و هیچ و باز هیچ . ای هیچ ما که در هیچی ، نام تو هیچ بود . قلمرو تو هیچ باد ، اراده ی تو هیچ در هیچ باد ، همانگونه که در هیچ است . در این هیچ ، هیچ روزانه ی ما را به ما عطا کن و هیچ ما را هیچ مکن ، همانگونه که ما هیچهای خود را هیچ می کنیم و ما را به درون هیچی هیچ مکن اما از شر هیچی در امان دار ، و باز هیچ . درود بر هیچ ِ سراپا هیچ ، هیچ با توست.   

بهترین داستانهای کوتاه ارنست همینگوی ، ترجمه ی احمد گلشیری صفحه ی 310

+ اینجا را بخوانید.

( ارسال توسط حسین جعفریان | تاریخ ارسال 30 بهمن 1388 ساعت 15:25:28 | ارسال نظرات | )
  درباره
  اندیشه های نه چندان معمولی
خوردنی ها کم نیست
مشهد مقدس
پاکستان را دریابیم
همه‌چیز صاحب‌دارد غیر از دین
مرکز نگهداری معلولین فرخنده
امروز روز خوبی نیست
شرح
آن چیز را که برد؟
تو که پیشانی‌ات پینه بسته چرا؟
ظلم ، چهل و برزخیان زمین
کاش یه دوچرخه بودی خودت
هاروکی موراکامی و درسهایی از نویسندگی
پی تو کو
شمسانه
تونل شماره ی چهار
ده نویسنده ی مشهوری که خودکشی کردند
و او چه تنهاست
8
مرگ خالق کوری
فقط دیوها نمی خوابند
سرباز من
در راستای سخنان پریشب الفنون
داستان کوتاه فوق العاده زیبایی از همینگوی
دوست داشتن
او که جایزالخطا نبود این بود!
بی خوابی
يک عاشقانه کلاسيک
یادداشت رضا کیانیان از روز اول مدرسه رفتن پسرش
نیستی که دم به دم سنگی بیندازی
آقاي ب هزار سال است كه ننوشته است
امروز خيلي ها امام امام مي كنند
توصيه هايي از امام خميني(ر،ه)
مردی که مثل او نبود
وبلاگ نویسی
نويسندگان به روايت گاردين
توحش به سبک اسراییل
زخم ماه بر دوش من بود
ملاقات
یکی مثل همه، یکی مثل هیچ‌کس
شیرها دارند می‌میرند
چراغ سبز خواهد شد
to whom it may concern
فیس بوک را تحریم می کنم
هتاکی به پیامبر (ص) در فیس‌بوک
خشم
آخر خط
جنس اصل
شكلي شبيه آغوش
درد دارد
از مورينيو متنفر باش
و از عوارض دوست داشتن…
غریبه ای که منم
پیشرفت
آقای خاص
نه معتاد ، نه ورزشکار!
روزی که کامو هم رفت
در خواب تو
تا نمایشگاه/شش/نویسنده های امریکای لاتین
شب های سگی
جهان به وقت چشم های تومی چرخد
یک رویا
عصیان
محمد نوری زاد
ادبیات ایران در سالی که گذشت
بهاری دیگر بی تو
محمود دولت آبادی و ادبیات
پشتِ سرپایینی قاف
آنا ديلي
من با سرما ” معاشقه ” می کنم
این کار دل است، کار پیشانی نیست
خواستنی لعنتی
جایی حدود کف پاهایم
درس های فراموش شده ی یک معلّم
ماهي كوچك دوست داشتني!
ماجرای کافکا و دخترک
انصاف و دین مداری
سرود ستایش امید
دلنوشته های زمانه ی خاکستر و خون
راجعون
تمرین
بیا بابا ، جا میشیم
Memories forever
حکم
تراژدی کیمیایی
مرگ عاشق، عین بودن، اوج پرواز پرنده‌س
ماه شماری 88
  موضوعات قبلی آخرین 10 مطلب ارسال شده
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به Kolkapis میباشد © 2010